تبلیغات
پرنده شب - از خدا جز خدا نباید خواست!


پرنده شب

آسمان بار امانت نتوانست کشید/قرعه ی کار به نام من دیوانه زدند

فونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا ساز

روز قسمت بود، خدا هستی را قسمت می کرد.

خدا گفت: چیزی از من بخواهید؛ هر چه که باشد شما را خواهم داد.

سهم تان را از هستی طلب کنید زیرا که خداوند بسیار بخشنده است.


و هر که آمد چیزی خواست

یکی بالی برای پریدن

و دیگری پایی برای دویدن

یکی جثه ای بزرگ خواست

و آن یکی چشمانی تیز

یکی دریا را انتخاب کرد

و یکی آسمان را

در این میان کرمی کوچک جلو آمد و به خدا گفت: خدایا من چیز زیادی از این هستی نمی خواهم! نه چشمانی تیز و نه جثه ای بزرگ، نه بالی و نه پایی، نه آسمان و نه دریا، تنها کمی از خودت، تنها کمی از خودت را به من بده

و خدا کمی نور به او داد .

نام او کرم شب تاب شد .


خدا گفت: آن نوری که با خود دارد بزرگ است. حتی اگر به قدر ذره ای باشد.

تو حالا همان خورشیدی که گاهی زیر برگی کوچک پنهان می شوی .


و رو به دیگران گفت: کاش می دانستید که این کرم کوچک، بهترین را خواست؛

زیرا از خدا جز خدا نباید خواست .


هزاران سال است که او می تابد روی دامن هستی می تابد وقتی ستاره ای نیست چراغ کرم شب تاب روشن است و کسی نمی داند که این همان چراغی است که روزی خدا آن را به کرمی کوچک بخشیده است.

                                                                                                                                  عرفان نظر اهاری



نوشته شده در سه شنبه 9 فروردین 1390 ساعت 05:57 ب.ظ توسط haniyeh نظرات | |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ