تبلیغات
پرنده شب - عجب صبری خدا دارد


پرنده شب

آسمان بار امانت نتوانست کشید/قرعه ی کار به نام من دیوانه زدند

عجب صبری خدا دارد

 

اگر من جای او بودم؛

که در همسایه ی صدها گرسنه

چند بزمی گرم عیش و نوش می دیدم،

نخستین نعره ی مستانه را خاموش آندم،

بر لبِ پیمانه می کردم.

 

عجب صبری خدا دارد

 

اگر من جای او بودم؛

که می دیدم یکی عریان و لرزان؛

دیگری پوشیده از صد جامه ی رنگین؛

زمین و آسمان را،

واژگون، مستانه می کردم.

 

عجب صبری خدا دارد!

 

اگر من جای او بودم؛

برای خاطر تنها یکی مجنونِ صحراگردِ بی سامان،

هزاران لیلی ناز آفرین را کو به کو،

آواره و دیوانه می کردم.

 

عجب صبری خدا دارد!

 

اگر من جای او بودم؛

به گردِ شمع سوزانِ دلِ عشاقِ سرگردان،

سراپایِ وجودِ بی وفا معشوق را،

پروانه می کردم.

 

عجب صبری خدا دارد!

 

چرا من جایِ او باشم؛

همین بهتر که او خود جایِ خود بنشسته و تابِ تماشایِ تمامِ زشتکاری هایِ این مخلوق را دارد!

وگرنه من به جایِ او چو بودم،

یک نفس کی عادلانه سازشی،

با جاهل فرزانه می کردم؛

 

عجب صبری خدا دارد! عجب صبری خدا دارد!

 

                                                                                                       معین کرمانشاهی

-------------------------------------------------------------------------------------------------

پی نوشت:

پرنده لب تنگ ماهی نشسته بود، به ماهی نگاه کرد و گفت:

"سقف قفست شکسته ،  چرا پرواز نمی کنی؟"


نوشته شده در یکشنبه 21 شهریور 1389 ساعت 12:58 ق.ظ توسط haniyeh نظرات | |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ