پرنده شب
آسمان بار امانت نتوانست کشید/قرعه ی کار به نام من دیوانه زدند
مرا به غیر تو نبود
پناه مهدی جان که من گدایم و هستی تو
شاه مهدی جان در انتظار تو شاها گذشت
عمر عزیز نگشت حاصل من غیر آه مهدی جان شها فقیرم و مسکین و بر سر راهت نشسته ام به امید نگاه مهدی جان من عاشقم که ببینم جمال تو آیا بود به سوی جناب تو راه مهدی جان؟ بحق حرمت اجداد خود نما نظری ز مرحمت به من رو سیاه مهدی جان خمید پشت من که از بار معصیت شاها نموده ام همه عمر اشتباه مهدی جان منوچهر احترامی به آن گرد گیران ایام عید وانت بار خانم به وقت خرید به آنان که
در بچه داری تکند یلان عوض کردن پوشکند ************** *************
ساده بگم دهاتی ام اهل همین نزدیکیا همسایه روشنی و هم خونه تاریکیا ساده بگم ساده بگم بوی علف میده تنم هنوز همون دهاتیم با همه شهری شدنم باغ غریب ده من گلهای زینتی نداشت اسب نجیب ده من نعلای قیمتی نداشت اما همون چهار تا دیوار با بوی خوب کاگلش اما همون چن تا خونه با مردم ساده دلش برای من که عکسمو مدتیه تو آب چشمه ندیدم برای من که شهریم از اون هوا دل بریدم دنیاییه که دیدندش اگرچه مثل قدیما راه درازی نداره اما می دونم که دیگه دنیای خوب سادگی به من نیازی نداره آدمک آخر دنیاست بخند آدمک مرگ همینجاست بخند کودکی که لنگه کفشش را امواج از او گرفته
بود؛ روی ساحل نوشت: دریا "دزد" است. مردی که از دریا ماهی گرفته بود روی ساحل
نوشت: دریا سخاوتمندترین سفره ی هستی است. موج دریا آمد و جملات را با خود محو کرد
و این پیام را به جا گذاشت:
برداشت دیگران در مورد خود را در وسعت خویش حل کنیم. نظر یادتوتن نره روزی معلمی از دانشآموزانش خواست که اسامی
همکلاسیهایشان را بر روی دو ورق کاغذ بنویسند و پس از نوشتن هر اسم یک خط فاصله قرار
دهند. سپس از آنها خواست که درباره قشنگترین چیزی که میتوانند در مورد هرکدام از
همکلاسیهایشان بگویند، فکر کنند و در آن خطهای خالی بنویسند یوسف رخ مشرقی رسیدی کردی فلک ترنج پیکر ریحانی او ترنجی از زر لیلی ز سر ترنج بازی کردی ز زنخ ترنج سازی زان تازه ترنج نو رسیده نظاره ترنج کف بریده چون بر کف او ترنج دیدند از عشق چو نار میکفیدند شد قیس به جلوهگاه غنجش نارنج رخ از غم ترنجش برده ز دماغ دوستان رنج خوشبوئی آن ترنج و نارنج چون یک چندی براین برآمد افغان ز دو نازنین برآمد عشق آمد و کرد خانه خالی برداشته تیغ لاابالی غم داد و دل از کنارشان برد وز دل شدگی قرارشان برد زان دل که به یکدیگر نهادند در معرض گفتگو فتادند این پرده دریده شد ز هر سوی وان راز شنیده شد به هر کوی زین قصه که محکم آیتی بود در هر دهنی حکایتی بود کردند بسی به هم مدارا تا راز نگردد آشکارا بند سر نافه گرچه خشک است بوی خوش او گوای مشک است یاری که ز عاشقی خبر داشت برقع ز جمال خویش برداشت کردند شکیب تا بکوشند وان عشق برهنه را بپوشند در عشق شکیب کی کند سود خورشید به گل نشاید اندود چشمی به هزار غمزه غماز در پرده نهفته چون بود راز زلفی به هزار حلقه زنجیر جز شیفته دل شدن چه تدبیر معلم عصبی دفتر رو روی میز كوبید و داد
زد: سارا ... دخترك خودش رو جمع و جور كرد، سرش رو پایین
انداخت و خودش رو تا جلوی میز معلم كشید و با صدای لرزان گفت : بله خانوم؟ معلم كه از عصبانیت شقیقه هاش می زد، تو
چشمای سیاه و مظلوم دخترك خیره شد و داد زد: چند بار بگم مشقاتو تمیز بنویس و دفترت
رو سیاه و پاره نكن ؟ هـــا؟! فردا مادرت رو میاری مدرسه می خوام در مورد بچه بی انضباطش
باهاش صحبت كنم! دخترك چونه ی لرزونش رو جمع كرد... بغضش
رو به زحمت قورت داد و آروم گفت: خانوم... مادرم مریضه... اما بابام گفته
آخر ماه بهش حقوق می دن... اونوقت می شه مامانم رو بستری كنیم كه دیگه
از گلوش خون نیاد... اونوقت می شه برای خواهرم شیر خشك بخریم كه شب تا صبح گریه نكنه...
اونوقت... اونوقت قول داده اگه پولی موند برای من هم یه دفتر بخره كه من دفترهای داداشم
رو پاك نكنم و توش بنویسم... اونوقت قول می دم مشقامو ... و كاسه اشك چشمش روی گونه خالی شد. امشب به نخل آرزویم برگ پیداست بر چهره زردم نشان مرگ
پیداست امشب مرا در بستر خود واگذارید بیمار بیت وحى را، تنها
گذارید دوران هجرم رو به اتمامست امشب خورشید عمرم بر لب بامست امشب چون روز آخر بود، كارِ خانه كردم گیسوى فرزندان خود را شانه
كردم دیدى چه حالى در نمازم بود اَسْما؟! این آخرین راز و نیازم بود،
اَسْما! آخر نگاه خویش را، سویم بیفكن مى خوابم اینك، پرده بر
رویم
بیفكن دیدى اگر خامش به بستر خفته ام من راحت شدم، پیش پیمبر رفته
ام من! شب ها برایم بزم اشك و غم بگیرید در خانه آتش زده، ماتم بگیرید! از من بگو با زینب آزاده من برچیده نگذارد شود سجّاده
من من رفتم امّا، یادگارم ـ زینب ـ این جاست روح مناجات و دعایم، هرشب
این
جاست پرده، اندكی كنار رفت و هزار راز روی
زمین ریخت. رازی به اسم درخت، رازی به اسم پرنده، رازی به اسم انسان. رازی
به اسم هر چه كه میدانی. و باز پرده فرا آمد و فرو افتاد. و آدمی
این سوی پرده ماند با بهتی عظیم به نام زندگی، كه هر سنگ ریزه اش به رازی آغشته بود
و از هر لحظه ای رازی می چكید. در این سوی رازناك پرده، آدمیان سه دسته
شدند. گروهی گفتند: هرگز رازی نبوده، هرگز رازی
نیست و رازها را نادیده انگاشتند و پشت به راز و زندگی زیستند. خدا نام آنها را گمشدگان
گذاشت. .. و گروهی دیگر گفتند: رازی هست، اما عقل
و توان نیز هست. ما رازها را می گشاییم؛ و مغرورانه رفتند تا گره راز و زندگی را بگشایند.
خدا گفت: توفیق با شما باد، به پاس تلاشتان پاداش خواهید گرفت. اما بترسید كه درگشودن
همان راز نخستین وابمانید. و گروه سوم اما، سرمایه ای جز حیرت نداشتند
و گفتند: در پس هر راز، رازی است و در دل هر راز، رازی. جهان راز است و تو رازی و ما
راز. تو بگو كه چه باید كرد و چگونه باید رفت. خدا گفت: نام شما را مؤ من می گذارم، خود،
شما را راه خواهم برد. دستتان را به من بدهید. آنها دستشان را به خدا دادند و خدا آنان
را از لابه لای رازها عبور داد و در هر عبور رازی گشوده شد. .. و روزی فرشته ای در دفتر خود نوشت: زندگی
به پایان رسید. و نام گروه نخست از دفتر آدمیان خط خورد،
گروه دوم در گشودن راز اولین واماند. و تنها آنان كه دست در دست خدا دادند از هستی
رازناك به سلامت گذشتند. روز قسمت بود، خدا هستی را قسمت می کرد. خدا گفت: چیزی از من بخواهید؛ هر چه که باشد شما را خواهم داد. سهم تان را از هستی طلب کنید زیرا که خداوند بسیار بخشنده است. و هر که آمد چیزی خواست یکی بالی برای پریدن و دیگری پایی برای دویدن یکی جثه ای بزرگ خواست و آن یکی چشمانی تیز یکی دریا را انتخاب کرد و یکی آسمان را در این میان کرمی کوچک جلو آمد و به خدا گفت: خدایا من چیز زیادی از این هستی نمی خواهم! نه چشمانی تیز و نه جثه ای بزرگ، نه بالی و نه پایی، نه آسمان و نه دریا، تنها کمی از خودت، تنها کمی از خودت را به من بده و خدا کمی نور به او داد . نام او کرم شب تاب شد . خدا گفت: آن نوری که با خود دارد بزرگ است. حتی اگر به قدر ذره ای باشد. تو حالا همان خورشیدی که گاهی زیر برگی کوچک پنهان می شوی . و رو به دیگران گفت: کاش می دانستید که این کرم کوچک، بهترین را خواست؛ زیرا از خدا جز خدا نباید خواست . هزاران سال است که او می تابد روی دامن هستی می تابد وقتی ستاره ای نیست چراغ کرم شب تاب روشن است و کسی نمی داند که این همان چراغی است که روزی خدا آن را به کرمی کوچک بخشیده است. عرفان نظر اهاری خدا: بنده ی من نماز شب بخوان و آن یازده رکعت است. بنده: خدایا !خسته ام!نمی توانم. خدا: بنده ی من، دو رکعت نماز شفع و یک رکعت نماز وتر بخوان. بنده: خدایا !خسته ام برایم مشکل است نیمه شب بیدار شوم. خدا: بنده ی من قبل از خواب این سه رکعت را بخوان بنده: خدایا سه رکعت زیاد است خدا: بنده ی من فقط یک رکعت نماز وتر بخوان بنده: خدایا !امروز خیلی خسته ام!آیا راه دیگری ندارد؟ خدا: بنده ی من قبل از خواب وضو بگیر و رو به آسمان کن و بگو یا الله بنده: خدایا!من در رختخواب هستم اگر بلند شوم خواب از سرم می پرد! خدا: بنده ی من همانجا که دراز کشیده ای تیمم کن و بگو یا الله بنده: خدایا هوا سرد است!نمی توانم دستانم را از زیر پتو در بیاورم خدا: بنده ی من در دلت بگو یا الله ما نماز شب برایت حساب می کنیم ملائکه: خداوندا! دوباره او را بیدار کردیم ،اما باز خوابید خدا: ملائکه ی من در گوشش بگویید پروردگارت منتظر توست ملائکه: پروردگارا! باز هم بیدار نمی شود! خدا: اذان صبح را می گویند هنگام طلوع آفتاب است ای بنده ی من بیدار شو نماز صبحت قضا می شود خورشید از مشرق سر بر می آورد ملائکه:خداوندا نمی خواهی با او قهر کنی؟ خدا: او جز من کسی را ندارد...شاید توبه کرد... بنده ی من! تو، هنگامی که به نماز می ایستی من آنچنان گوش فرا میدهم که انگار همین یک بنده را دارم و تو چنان غافلی که گویا صد ها خدا داری saieede joOn ژاپن : به شدت مطالعه می کند و برای تفریح ربات می سازد! مصر: درس می خواند و هر از گاهی ، در و پنجره دانشگاهش را می شکند! آخر یه روز تیک میگیری ، لباسهای شیک میگیری ، بابات را میکنی کچل ، تا بینی رو کنی عمل، با همراهت زنگ میزنی ، عینک رنگ رنگ میزنی ، این دل و اون دل میزنی ، هی به موهات ژل میزنی ، جنس لباسات تریکو ، موزیک فقط از انریکو ، جوراب های فسقلکی ، روسری های الکی ، با اشوه های شفتری ، میشینی پشت موتوری ، تو خیالت خیلی تکی ، فکر میکنی با نمکی ، خوشی با این تیپ خفن ، حالا قشنگی مثلا؟! نیمه شب پریشب گشتم دچار كابوس/ دیدم به خواب حافظ توی صف اتوبوس گفتم: بگو ز مشك آهوی دشت زنگی / گفتا كه: ادكلن شد در شیشههای رنگی گفتم: شما و زندان حافظ مارو گرفتی؟ / گفتا: ندیده بودم هالو به این خرفتی قاصدک غم دارم ، غم آوارگی و دربدری غم تنهایی و خونین جگری ، قاصدک وای به من ، همه از خویش مرا می رانند همه دیوانه و دیوانه ترم می خوانند قاصدک دریابم ! روح من عصیان زده و طوفانیست آسمان نگهم بارانیست قاصدک غم دارم غم به اندازه سنگینی عالم دارم قاصدک غم دارم قاصدک دیگر از این پس منم و تنهایی قاصدک حال گریزش دارم می گریزم به جهانی که در آن پستی نیست پستی و مستی و بد مستی نیست میگریزم به جهانی که مرا ناپیداست شاید آن نیز فقط یک رویاست !!! شاید آن نیز فقط یک رویاست !!! پریروزا توی خیابون بودم تو کوچه پس کوچه ها ویلون بودم بعضیاشون حسابی مخ تعطیلن اشكالی نداره منم یه روز بزرگ میشم! اخییییی احتمالا رانندش بچه بوده!! -------------------------------------- كارصدعیسی كند یك یاعلی قشنگه -------------------------------------- بوق نزن شاگردم خوابه بیادتم بابا --------------------------------------- هلاكتم چلو كباب! رانندش چلو کباب دوست داشته --------------------------------------- به مادرت رحم کن کوچولو! این رانندش مادر بوده!! --------------------------------------- دلبری دارم چو مار عینکی خوشگل وزیبا ولی کم پولکی! مشتاق شدم دلبرشو ببینم(مار عینکی دیگه چی میییشه!!!) --------------------------------------- دلبرا دل به تو دادم که به من دل بدهی دل ندادم که به من ساندوچ و دلمه دهی! مثل اینکه رانندش دلمه دوست نداشته!! ----------------------------------------- ننه سلطان غمه ایول به ننه!! ----------------------------------------- حسنی به مكتب نمیرفت باباش گذاشت كمك شوفری !!!!!!!!!! ----------------------------------------- به مد پرستان بگویید آخرین مد كفن است ----------------------------------------- پی نوشت: نوشته های فلسفی پشت کامیون ها در قالب کتاب "کامیون های حکیم" به کوشش میرشمس الدین فلاح هاشمی جمع آوری شدند. میرشمس الدین می نویسنده و شاعر به خبرنگار مهر گفت: همواره وقتی در سفر با پشت نوشته کامیون ها رو به رو می شدم برایم جالب بودند و معتقدم برخی از آنها جمله هایی فلسفی هستند که بیننده را به فکر وا می دارند.وی ادامه داد: از دو سال پیش تصمیم گرفتم این جملات را جمع آوری کنم که 190 جمله از نوشته هایی که آموزنده و حکیمانه تر بود انتخاب کردم تا آنها را در قالب کتابی در قطع جیبی منتشر کنم.این نویسنده که بیشتر در کارنامه خود کتاب های دفاع مقدسی دارد در پاسخ به این پرسش که " با توجه به اینکه شما تاکنون در کارنامه ادبی تان اینگونه کتابی نداشته اید، چطور شد تصمیم به چاپ این کتاب گرفتید؟" توضیح داد: من فکر می کنم این نوشته ها را می توان نوعی داستانک دانست که در عین کوتاهی بسیار تاثیرگذار هستند و می توانند پیام های مهم را به مخاطب منتقل کنند و اتفاقا تاثیر آنها هم زیاد است. می خواستم زندگی کنم راهم را بستند ستایش کردم گفتند خرافات است عاشق شدم گفتند دروغ است گریستم گفتند بهانه است خندیدم گفتند دیوانه است دنیا را نگه دارید می خواهم پیاده شوم! در زندگی طوری باش که انانکه خدا را نمی شناسند ،تورا که می شناسند خدا را بشناسند! اگر قادر نیستی خود را بالا ببری همانند سیب باش تا با افتادنت اندیشهای را بالا ببری! دکتر شریعتی ------------------------------------------------------- پی نوشت: کلا با دکتر شریعتی حال می کنم بنظرم جملاتش خیلی عمیقه! خری امد به سوی مادر خویش که ای مادر مرا رنجم مده بیش برو امشب برایم خواستگاری اگر تو کره ات را دوست داری خر مادر بگفت ای کره خر جان تو را من دوست دارم بیشتر از جان برو بنگر همه خر های خوشگل یکی را برگزین این نیست مشکل خرک با شادمانی جفتکی زد کمی عرعر نمود و پشتکی زد بگفت مادر به قربان نگاهت به قربان دو چشمان سیاهت خر همسایه را عاشق شدم من به زیبایی نباشد مثل ان خر خر مادر بگفت پالون بتن کن بزرگان محل را تو خبر کن همه خرها شدند جمع در طویله همانطوری که رسم است در قبیله خران از شوقشان عر عر نمودند ز یونجه کامشان شیرین نمودند خری انگاه سخن اینگونه بگشود وصال این دو خر اینگونه بنمود تو ای دوشیزه خانوم سم طلایی به عقد دائم این خر درایی؟ میان خر ها یک خر ندا داد عروس رفته بچینه یونجه در باغ چنان شور و هیاهویی بپا شد که خر داماد یهو لنگش هوا شد به امید خوشی و شادمانی برای این دو خر در زندگانی عجب صبری خدا دارد اگر من جای او بودم؛ که در همسایه ی صدها گرسنه چند بزمی گرم عیش و نوش می دیدم، نخستین نعره ی مستانه را خاموش آندم، بر لبِ پیمانه می کردم. عجب صبری خدا دارد اگر من جای او بودم؛ که می دیدم یکی عریان و لرزان؛ دیگری پوشیده از صد جامه ی رنگین؛ زمین و آسمان را، واژگون، مستانه می کردم. اگر من جای او بودم؛ برای خاطر تنها یکی مجنونِ صحراگردِ بی سامان، هزاران لیلی ناز آفرین را کو به کو، آواره و دیوانه می کردم. عجب صبری خدا دارد! اگر من جای او بودم؛ به گردِ شمع سوزانِ دلِ عشاقِ سرگردان، سراپایِ وجودِ بی وفا معشوق را، پروانه می کردم. عجب صبری خدا دارد! چرا من جایِ او باشم؛ همین بهتر که او خود جایِ خود بنشسته و تابِ تماشایِ تمامِ زشتکاری هایِ این مخلوق را دارد! وگرنه من به جایِ او چو بودم، یک نفس کی عادلانه سازشی، با جاهل فرزانه می کردم؛ عجب صبری خدا دارد! عجب صبری خدا دارد! معین کرمانشاهی ------------------------------------------------------------------------------------------------- پی نوشت: پرنده لب تنگ ماهی نشسته بود، به ماهی نگاه کرد و گفت: "سقف قفست شکسته ، چرا پرواز نمی کنی؟" sheytoun666.mihanblog.com شدم با چت اسیر و مبتلایش / شبا پیغام می دادم از برایش به من می گفت هیجده ساله هستم / تو اسمت را بگو، من هاله هستم بگفتم اسم من هم هست فرهاد / ز دست عاشقی صد داد و بیداد بگفت هاله ز موهای کمندش / کمـــان ِابــروان ، قــد بلنــدش بگفت چشمان من خیلی فریباست / ز صورت هم نگو البته زیباست ندیده عاشق زارش شدم من / اسیرش گشته بیمارش شدم من ز بس هرشب به او چت می نمودم / به او من کم کم عادت می نمودم در او دیدم تمام آرزوهام / که باشد همسر و امید فردام برای دیدنش بی تاب بودم / ز فکرش بی خور و بی خواب بودم به خود گفتم که وقت آن رسیده / که بینم چهره ی آن نور دیده به او گفتم که قصدم دیدن توست / زمان دیدن و بوییدن توست ز رویارویی ام او طفره می رفت / هراسان بود او از دیدنم سخت خلاصه راضی اش کردم به اجبار / گرفتم روز بعدش وقت دیدار رسید از راه، وقت و روز موعود / زدم از خانه بیرون اندکی زود چو دیدم چهره اش قلبم فرو ریخت / تو گویی اژدهایی بر من آویخت به جای هاله ی ناز و فریبا / بدیدم زشت رویی بود آنجا ندیدم من اثر از قـــد رعنـــا / کمـــان ِابــرو و چشم فریبـــا مسن تر بود او از مادر من / بشد صد خاک عالم بر سر من ز ترس و وحشتم از هوش رفتم / از آن ماتم کده مدهوش رفتم به خود چون آمدم، دیدم که او نیست / دگر آن هاله ی بی چشم و رو نیست به خود لعنت فرستادم که دیگر / نیابم با چت از بهر خود همسر بگفتم سرگذشتم را به شاعر / به شعر آورد او هم آنچه بشنید تا گیرید از آن درسی به عبرت / سرانجامی نـدارد قصّه ی چت چون آنها از روی عشق و علاقه می رقصند ولی پدر و مادرم از روی عادت نماز می خوانند " "دکتر شریعتی" عصر جمعست دلم گرفته بود تصمیم گرفتم یه شعر درباره امام زمان بزارم: چه جمعه ها که یک به یک غروب شد نیامدی/چه بغضها که در گلو رسوب شد نیامدی خلیل اتشین سخن , تبر به دوش بت شکن/خدای ما دوباره سنگ و چوب شد نیامدی برای ما که خسته ایم. نه. ولی/ برای عده ای چه خوب شد نیامدی تمام طول هفته را به انتظار جمعه ام/دوباره صبح . ظهر . نه غروب شد نیامدی... کاش دیشب که همه چیز تقدیر می شد ظهور مهدی هم تقدیر شده باشد... متـــــــرو پس دگر در باره ی مترو نگو-- ابـن مترو فیلسوف سال شصت "قبل از آنکه داخل متروشوی / لازماً باید بسازی تن قوی ابتدا رو سوی سخت افزار کن /روز و شب هی میل و دمبل کار کن هالتر باید زنی روزی سه سِت /هرستش هم بیست تا ای اسکلت بین آنها میل کن یک کافی میکس تاکه در مترو نسازندت پرس کار کن اسکات و تن را کن قوی در کلاس راگبی کن ثبت نام / تا که در فینالِ هُل آری مقام کار کن تا می توانی شیرجه /صندلی بگرفتن آسان نیست که باید الان ، کوه پیمایی کنی/ ریّه ها را قدرت افزایی کنی بی شک اکسیژن کم آری در قطار حال ، وقت کارِ نرم افزاری است گرچه این مبحث کمی تکراری است کار کن بر روی اعصاب و روان --- چون که آنجا هست گوشی ،صف به صف /زنگ ها آید به گوش از هر طرف چون که گاهی ناسپاسی می شود / یعنی یک بحث سیاسی می شود این یکی دم می زند از آن جناح / آن یکی هم خون اوداند مباح این یکی گوید که آن اصلح تر است -- یا که پایی می شود ناگه لگد / -می شود شلیک چند حرف بد کار کن بر روی ذهنت، جان من / ورنه خواهی گشت چون مامان من طفلکی چون اهل هل دادن نبود بیمه کن از فرق سر تاپای خود / کّله و آن شانه و هرجای خود چون که امکان جراحت نیست کم / خرج درمان هم گران است ای ببم بحث خود را می کنم اینجا تمام - گنجشک کنج آشیانه اش نشسته بود. خدا گفت: چیزی بگو ! گنجشک گفت: خسته ام. خدا گفت: از چه ؟ گنجشک گفت: تنهایی، بی همدمی. کسی تا به خاطرش بپری، بخوانی، او را داشته باشی. خدا گفت: مگر مرا نداری ؟ گنجشک گفت: گاهی چنان دور می شوی که بال های کوچکم به تو نمی رسند . خدا گفت: آیا هرگز به ملکوتم نیامدی ؟ خدا گفت: آیا همیشه در قلبت نبوده ام ؟! چنان از غیر پُرش کردی که جایی برایم نمانده. چنان کوچک که دیگر توان پذیرشم را نداری . هرگز تنهایت گذاشتم ؟ گنجشک سر به زیر انداخت . دانه های اشک ، چشم های کوچکش را پر کرده بود. خداگفت : اما در ملکوت من همیشه جایی برای تو هست ، بیا ! نامم را پدرم انتخاب کرد! نام خانوادگیم را یکی از اجدادم! دیگر بس است: راهم را خودم انتخاب خواهم کرد... دکتر شریعتی
در خانه ما ز نیک و بد چیزی نیست
جز ننگی و پاره ای نمد چیزی
نیست
از هر چه پزند نیست غیر از سودا
وز هر چه خورند جز لگد چیزی
نیست
عبیدزاکانی
هر بلایی کز آسمان آید
گرچه بر دیگری قضا باشد
بر زمین نارسیده می پرسد
خانه انوری کجا باشد؟!
دل ما پول کلان خواهد و پیداست که نیست
در جهان نیز همان باب
دل ماست که نیست
محنت و رنج نمی خواهم و پیداست که هست
ثروت و گنج دلم خواهد و
پیداست که نیست
گوشه خانه شبی فاطمه در دل می گفت:
هوسم شوهر دارا و تواناست
که نیست
در همان دم سر پل شوهر او با خود گفت:
خواهش من ز خدا یک زن
زیباست که نیست
فکر پوچ و دل سنگ و سر گچ بسیار است
مغز آگاه و دل و دیده
بیناست که نیست
ابوالقاسم حالت
در پی شوهر احمق تر
همسر من نه ز من دانش و دین می خواهد
نه سلوک خوش و حرف نمکین
می خواهد
نه خداجویی مردان خدا می طلبد
نه فسون کاری شیطان لعین می
خواهد
نه چو سهراب دلیر و نه چو رستم پرزور
بنده را او نه چنان و نه
چنین می خواهد
اسکناس صدی و پانصدی و پنجاهی
صبح تا شب ز من آن ماه جبین می
خواهد
هی بدین اسم که روز از نو و روزی از نو
مبل نو، قالی نو، وضع
نوین می خواهد
خانه عالی و ماشین گران می طلبد
باغ و استخر و ده و ملک و زمین
می خواهد
ز پلاتین و طلا حلقه سفارش داده است
ز برلیان و ز الماس نگین
می خواهد
مجلس آرایی و مهمانی و مردم داری
از من بی هنر گوشه نشین می
خواهد
پول آوردن و تقدیم به خانم کردن
بنده را او فقط از بهر همین می
خواهد
گر مرتب دهمش پول،برایم به دعا
عمر صدساله ز یزدان مبین
می خواهد
گر که پولش ندهم، مرگ مرا می طلبد
وزخدا شوهر احمق از
این می خواهد
ابوالقاسم حالت
دیدار
من تو را نمی دیدم و به راه خود می رفتم.
تو مرا دیدی و برایم
دست تکان دادی
من ایستادم.
تو سلانه سلانه پیش آمدی و سلام مرا پاسخ
گفتی.
ای کسی که دیدار تو، پنج هزار تومن جریمه برای من خرج برداشت پس
اقلا گواهینامه ام را پس بده.
الهی!
به مردان در خانه ات
به آن زن ذلیلان فرزانه ات
به آنان که با امر
"روحی فداک"
نشینند و سبزی نمایند پاک
به آنان که از بیخ و بن زی ذیند
شب و روز با امر زن می زیند
به
آنان که مرعوب مادر زنند
ز اخلاق نیکوش دم می زنند
به مادر زن خود بگویند: مام
به
آنان که دامن رفو می کنند
ز بعد رفویش اتو می کنند
به آنان که درگیر سوزن نخند
گرفتار پخت و پز مطبخند
به
تن های مردان که از لنگه کفش
چو جیغ عیالانشان شد بنفش
که ما را
بر این عهد کن استوار
ا
ز این زن ذلیلی مکن برکنار
سعید سلیمانپور
حلیم مش رحیم و آش رشته
به جاشون این روزا پیتزا فرشته
چت و اینترنت و عقد غیابی
چی شد اون عشقای داغ و برشته؟!
حسن صنوبری
دیدند که در خلوت خود می خوردیم
شلاق و تشر زدند و ما هی
خوردیم
دادیم تعهد که به می لب نزنیم
دیگر پس از آن همیشه با نی
خوردیم
مهدی استاد احمد

گردآوردندگان: آزاده سلیمانی، زهرا باقر شاهی، حسام محمد
ظاهری
با مقدمه ای از رضا رفیع
چاپ اول: 1387

دست خطی که تو را عاشق کرد
شوخی کاغذی ماست بخند
آدمک خر نشوی گریه کنی
کل دنیا یه سراب است بخند
آن خدایی که بزرگش خواندی
به خدا مثل تو تنهاست بخند

ادامه مطلب




هند: او پس از چند سال درس خواندن عاشق دختر خوشگلی می شود و همزمان برادر دوقولویش که سالها گم شده بود را پیدا می کند. سپس ماجراهای عاشقانه و اکشنی(action) پیش می آید و سرانجام آندو با هم عروسی می کنند و همه چیز به خوبی و خوشی تمام می شود!
عراق: مدام به تیر ها و خمپاره های تروریست ها جاخالی می دهد ودر صورت زنده ماندن درس می خواند!
چین: درس می خواند و در اوقات فراغت مشابه یک مارک معروف خارجی را می سازد و با یک دهم قیمت جنس اصلی می فروشد!
گینه بی صاحاب!: او منتظر است تا اولین دانشگاه کشورش افتتاح شود تا به همراه بر و بچ هم قبیله ای درس بخواند!
کوبا: او چه دلش بخواهد یا نخواهد یک کمونیست است و باید باسواد باشد و همینطور باید برای طول عمر فیدل کاسترو دعا کند!
پاکستان: او بشدت درس می خواند تا در صورت کسب نمره ممتاز، به عضویت القاعده یا گروه طالبان در بیاید!
اوگاندا: درس می خواند و در اوقات بیکاری بین کلاس؛ چند نفر از قبیله توتسی را می کشد!
انگلیس: نسل دانشجوی انگلیسی در حال انقراض است و احتمالا تا پایان دوره کواترناری!! منقرض می شود ولی آخرین بازماندگان این موجودات هم درس می خوانند!
ایران: عاشق تخم مرغ است! سرکلاس عمومی چرت می زند و سر کلاس اختصاصی جزوه می نویسد!(البته بچه های خودمون سر کلاس های اختصاصی هم چرت میزنند و یا به کارهای دیگر! تن می دهند!!!) معمولا لیگ تمام کشورهای بالا را دنبال می کند! عاشق عبارت «خسته نباشید» است، البته نیم ساعت مانده به آخر کلاس! هر روز دوپرس از غذای دانشگاه را می خورد و هر روز به غذای دانشگاه بد و بیراه می گوید! جزء قشر فرهیخته جامعه محسوب می شود و در یک کلام عشق و حال می کند! همه کار می کند جز اینکه درس بخواند نسل دانشجوی ایرانی درسخوان در خطر انقراض است!
گفتم: سلام حافظ گفتا علیك جانم / گفتم: كجا روی؟ گفت والله خود ندانم
گفتم: بگیر فالی گفتا نمانده حالی / گفتم: چگونهای؟ گفت در بند بی خیالی
گفتم: كه تازه تازه شعر وغزل چه داری ؟ / گفتا: كه میسرایم شعر سپید باری
گفتم: ز دولت عشق گفتا كه : كودتا شد / گفتم: رقیب! گفتا: او نیز كله پا شد
گفتم: كجاست لیلی؟ مشغول دلربایی؟ / گفتا: شده ستاره در فیلم سینمایی
گفتم: بگو ز خالش، آن خال آتش افروز؟ / گفتا: عمل نموده، دیروز یا پریروز
گفتم: بگو زمویش گفتا كه مش نموده / گفتم: بگو ز یارش گفتا ولش نموده
گفتم: چرا؟ چگونه؟ عاقل شده است مجنون؟ / گفتا: شدید گشته معتاد گرد و افیون
گفتم: كجاست جمشید؟ جام جهان نمایش؟ / گفتا: خریده قسطی تلویزیون به جایش
گفتم: بگو ز زاهد آن رهنمای منزل / گفتا: كه دست خود را بردار از سر دل
گفتم: ز ساربان گو با كاروان غمها / گفتا: آژانس دارد با تور دور دنیا
گفتم: بگو ز محمل یا از كجاوه یادی / گفتا: پژو، دوو، بنز یا گلف نوك مدادی
گفتم كه: قاصدت كو آن باد صبح شرقی / گفتا: كه جای خود را داده به فاكس برقی
گفتم: بیا ز هدهد جوییم راه چاره / گفتا: به جای هدهد، دیش است و ماهواره
گفتم: سراغ داری میخانهای حسابی / گفت: آنچه بود از دم گشته كبابی
گفتم: بلند بوده موی تو آن زمانها / گفتا: به حبس بودم از ته زدند آنها 
![]()
---------------------------------
قبلنا حداقل جمعه ها می رفت!!!
تو ادامه مطلب چند تا عکس از ماشین نوشته ها گذاشتم.جالبه حتما ببینید!!!
ادامه مطلب...

این ادرس دومین وبلاگمه که درباره شیطان پرستیه حتما یه سری بهش بزنید.

مترو را آداب و ترتیبی بُوَد / این قواعد را بدانی نیست بد
- "هیچ ترتیبی و آدابی مجو"
در کتاب "الهُلیسم"آورده است:
-- کار کن بعدش دوتا سِت بارفیکس
توپ ساز این گردن و آن شانه را
این تن و این هیکل ویرانه را
ورنه آنجا ضربه فنی می شوی
-- هست در واگن نفس کش بی شمار
-- تا مُخت زآسیب مانَد در امان
کار گوش خود را دست آهنگی سپار
--- آن یکی گوید که این روشنگر است
-- لای درافتاد گیر و شد کبود
مابقی هم وقت دیگر والسلام"
گنجشک سکوت کرد. بغض به دیواره های نازک گلویش فشار آورده بود.
| قالب وبلاگ : قالب وبلاگ |
تبلیغات 

























